تبليغاتX
دل آشفته


دل آشفته

آشفته دلم در طلبت آقا جان ...

بعد مدتها اومدم که با تجربه ی بیشتر و سعی بر نگاهی فراخ تر بنویسم

همه ی پستای قبلی رو بجز 3تاش پاک کردم 

میخوام از اول شروع کنم 

پس

بسم الله

علی علی


کاملا بی ربط: خدا همراه همیشگی ماست پس یه کم بیشتر بش توجه کنیم

نوشته شده در شنبه 8 بهمن1390ساعت 22:5 توسط دل آشفته| |

 

نمي دانم براي نوشتن راجع به تو از كجا بايد شروع كنم ؛ از آرزوي كوفي عنان كه اي كاش تو دبير كل سازمان ملل بودي، از سخنراني تاريخي در سازمان ملل، از اينكه بهاءالديني بزرگ و صاحب كرامت از تو به عنوان خورشيد و ذخيره ي الهي ياد كرد، از اينكه ملك عبدالله وهابي، سيد حسن نصرالله شيعه، جرج جرداق مسيحي و خالد مشعل سني همگي تورا «سيدالقائد» خطاب مي كنند، از اينكه علامه حسن زاده آملي تو را مصداق «نرفع درجات من نشاء» خوانده، از فرش مندرس و زبر خانه ات كه سيد احمد از خشني آن به موكت پناه مي برد، از دكوئيار-كه با چند مدرك دكتراي علوم سياسي از دانشگاه هاي معتبر، 30 سال سابقه كار سياسي و 10 سال دبيركلي سازمان ملل- تو را سياستمدارترين و هوشمندترين كسي كه تا به حال ديده معرفي كرد، از اينكه به خاطر مراقبت پدر بيمارت عطاي ادامه تحصيل در قم را به لقاي اخرويش بخشيدي، از اينكه پوتين كمونيست، اذعان كرد كه چهره ي مسيح را در چهره ي تو ديده، از سخنراني منتخب سال يونسكو درباره ي حافظ، از استقبال 15 كيلومتري مردم پاكستان، از اينكه يكي از دلايل روشنفكراني مثل شريعتي، اخوان، شفيعي كدكني، جلال و ... در به رسميت شناختن روحانيت شيعه تو بودي ...؟

نه؛ شايد اين شروع بهتر باشد؛ از تنهايي و مظلوميتت حتي در بين دوستدارانت، از سينه ات كه گداخته از آتش بي مهري ها و از جگرت كه كباب از خيانت هاي ياران قديمي ست، از اينكه بعد از آن ترور وحشيانه خدا نگهت داشت براي يك كار بزرگ ، از تهمت هاي برخي متحجرين كه شايد براي تو بسي ناگوارتر از اتهامات شبه روشنفكران و حتي شكنجه هاي معروف اوين باشد، از دل خون شده ات ، از اقدامات سر خود كساني كه به اسم هواداري تو چه كارها كه نكردند ...

شايد هم اين طور بايد شروع كنم؛ از تهمت هايي كه قبل از شناختت به تو نسبت دادم ... و از تهمت هايي كه بعد از شناختت به من نسبت دادند ...

كاش تو اهل گفتن ناگفته ها بودي كه من هم مي توانستم ناگفته هايم را بگويم ... البته يادم نبود كه تو «محرم راز دل طوفاني» خويشي.

حرف هاي ناگفته ام را مي گذارم براي روزي كه شايد، شايد خطاب به من هم بگويي: «آن آقايي كه بلند شدند، ايستادند و نشاندنشان ... شما بفرماييد!» ...

 

           آقاي من

آقاي من ...


راستش اینقدر خودم تحت تاثیر این متن قرار گرفتم یادم رفت اسم نویسندشو بنویسم و دوستان فکر کردند من خودم نوشتم با عذر خواهی از دوستان و نویسنده الان اسمشونو مینویسم .

امیدوارم حلالم کنند

آقای وحید عزیزی واقعا ازتون ممنون.

آی مردم آقای منو خوب دریابید که تو دنیا تا ندارن.خسته شدم بس سکوت کردم و تو خفا عشق ورزیدم تازه دارم میبینم معشوقم چقدر تنهاست!!!!

الهی من بمیرمو تنهاییشونو نبینم!! آی مردم علی رو دریابییییییییییییییییییییییییییییییید

 

نوشته شده در چهارشنبه 4 آذر1388ساعت 12:39 توسط دل آشفته| |

 

طعنه بر مجنون زدم تاکی تویی لیلای من

طعنه بر مجنون زدم تا کی تویی لیلای من

پادشاهی می کنم در سایه ات مولای من

داستان سفر به عتبات یکی از اون داستاناییه که هرچی بگی بازم کمه!

از حوصله ی دوستان خارج میشه ولی من خیلی خلاصه میگم راستی؛ تو نجف زیارت مسجد سهله ،مسجد کوفه هم هست که من فاکتور گرفتم.زیارت امامزاده محمد و کاظمین هم خودش شرح مفصل داره و هزار و یک داستان جالب هرکی خواست بیاد پیشم براش مفصلشو میگم .

حالا این قسمتو بخونید  ...



ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 11 شهریور1388ساعت 2:21 توسط دل آشفته| |

کاش جاروکشی صحن نصیبم میشد                                         دل من خادم مولای غریبم میشد 

کاش جاروکشی صحن نصیبم میشد

دل من خادم مولای غریبم میشد

لابد هر کی پست قبلی رو خونده با خودشه گفته این دیگه چی نوشته !! نجف کجا و کربلا کجا؟؟؟؟؟

آره من اینو اون موقعی تو دلم گذروندم که هنوز وارد بهشت خدا نشده بودم. حلا ادامه رو بخونید ...


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 9 شهریور1388ساعت 2:46 توسط دل آشفته| |

جای تمام دوستان خالی ،خدا قسمت کرد و سفر کربلا نصیب من حقیر شد . درسته خداحافظی نکردم ،شرمنده!!! ولی دلم میخواد براتون از اونجا بگم.
قبل از این که وارد سرزمین عراق بشم ؛همش ورد زبونم این بود که خدایا کربلا رو روزی من کن .اون وقتی که سرباز آمریکایی تو مرز نزدیکم شد با خودم گفتم خدا جونم من به آرزوم نرسیدم ! همین طور که میومد جلوتر بدن من  یخ تر و یخ تر  میشد قلبم تندتر وتند تر میزد؛ از خدا که پنهون نیست از شما هم پنهون نباشه ، داشتم از ترس سکته میکردم !! سربازه تا جلوی صورت من اومد و مسیرشو عوض کرد اون لحظه تنها چیزی که گفتم این بود : " خدایا شکرت به کربلا میرسم " خلاصه به سلامت از مرز رد شدیم البته ناگفته نماند که خیلی سختی کشیدیم . از نیمه های شب گذشته بود که وارد نجف شدیم وقتی سید گفت پنجره رو نگاه کنید تمام وجودم لرزید. شاید نتونم این احساس رو روی کاغذ بیارم از خدا میخوام که هرکسی این متنو میخونه خودش بره و این حس قشنگ رو تجربه کنه. ای کاش اشکام میزاشت گنبد قشنگ امام علی (ع) رو بیشتر نگاه کنم . خلاصه ی مطلب اینکه ما دو روز نجف بودیم اگه دوستام نشنیده بگیرند،اونجا اصلا یادم نبود کسی هم بوده که به من گفته التماس دعا !!؛آره خود خواه شده بودم، خودخواه که نه غرق شده بودم.

آخ که الانم که برگشتم هنوز اون عطر خوش ، اون صفای بی حد منو مست خودش کرده. از روی امام علی (ع) شرم داشتم آخه من ورد زبونم کربلا شده بود ولی ... نجف کجا و کربلا کجا!!

ما دو روز نجف بودیم در جوار مولا بودیم باز هم داستان تلخ وداع!!

حرکت کردیم به سمت سامرا ...

یه دفعه خستتون نکنم بقیشو برای پست بعدی میزارم.
نوشته شده در شنبه 7 شهریور1388ساعت 17:34 توسط دل آشفته| |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست

 فال حافظ - قالب وبلاگ